هر جنسی که توی من میبینی ی داستان بلند بالا داره که تداعی ی خاطره جالب خوش ونگران کننده هست!پدرم مرد کنجکاو وپرجنب وجوشی بودهل کوهنوردی و#تفریح وشادی .هر وقت میخواست بره کوهنوردی منو با خودش میبرد.چون اخلاقا شباهت زیادی باهم داریم اخلاقش این بود یعنی یکی از اخلاقش که ی# فلاکس ۳لیتری پلاستیکی که نیم ساعت بعدش آبش از گرما تبخیر میشد همراهش بود همیشه وهمیشه بدنه ی قرمز وسر سفیدی که بر اثر مرتب استفاده کردن.رنگ تیره وکثیغی گرفته بود.البته بگم وقتی آدم تشنش باشه دیگه این چیزا اصلا ب ذهنش خطور هم نمیکنه. نمیدونم چه اتفاقی افتاده بود که یادش رفت فلاکس همیشگی برداره شاید حدس میزدم کوهنوردی زیادی درکار نیست وزود برمیگردیم.اما راه گم کردیم.اخر فروردین سال ۷۹ گررم شده بود هوا .اضطراب تو چشماش میدیم.تشنه ام شده بود.اما چون باورش داشتم تحمل میکرد که الان میرسیم و آب میخورم.پیچ دوم رنگ پدرم پرید انگار واقعا گم شده بودیم.شاید باور نکنی هنوز بعد این همه سال خشکی بیش از اندازه حلقم تار دیدن چشام یادم میاد.پدرم نگاه من میکرد.میترسید گرمازده بشم چه بسا شده بودم.اما اون متوجه نشده بود.گفت باید آب پیدا کنیم. هر سوراخ سمبه میدید به امید اینکه آب باشه میگشت .ناامید شده بود.نگاه من میکرد دوباره میگشت.یهویی دیدم ی پرنده از ی سوراخی اومد بیرون.با اون زبونی که عین چوب خشک شده بود با ناله گفتم شاید اونجا آب باشه. دوید رفت اونجا انگار دنیا بهش داده بودن.ی جا مدرکی داشت که مدارک گواهینامه رانندگی و و چندتا کاغذ دیگه توش بود این پلاستیکی عین ی تلق بود.. با وجود اینکه خیلی تشنش بود زد توی آب داد ب من.قعا انگار مرده ای بودم که جوون دمیده بود توی بدنم. الان که توی مغازه انواع و اقسام فلاکسهارو با طرح رنگها میبینم.فقط ی کلمه تو ذ هنم تداعی میشه .. شکرت.که این امکانات باعث شدن هیچ پدری دیگه نگران از بی آبی یا نبود آب برای بچه هایش نباشه.. ریز اشپزخونه